زمزمه هایی از سر تکرار:
شور بدون معرفت
به دلم افتاده بود اگر گريهام نگيرد، دعايم مستجاب نميشود. زور ميزدم كه اشكي بريزم و هيچفايدهاي نداشت. نگاهم افتاد به پيراهنِ شمارهي 10 آث-ميلان. ميگفت عليعبدلاه و زار زار ميگريست. قل ارايتم ان اصبح ماؤكم غورا فمن ياتيكم بماء معين! ...كيست كه باز آبِ گوارا برايِ شما پديد آورد؟
سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۲۰
باشگاه جوانی برنا/ از "سرلوحهها"ی رضا امیر خانی
محرمِ چهار سالِ پيش بود كه هياتمان تصميم گرفت تا اجازه دهد سايرِ دستهها داخلِ حسينيهي داربستيمان شوند و سلام بدهند. ما مخالف بوديم. فضاي هيات را همانجور آرام و خودماني بيشتر ميپسنديديم.
به هر رو، وسطِ زيارتِ عاشورا بوديم كه سر و صداي سنج و دهل از خيابان بلند شد. ناظمِ هيات چاي براي مهمانان برد و نگاهِشان داشت تا زيارتِ عاشوراي غيرِمعروفه تمام شود.
مهمانها داخل شدند و قاتي شدند با بر و بچههاي هياتِ ما و شروع كردند به عزاداري. سينهزني به شور رسيده بود و مداح فرياد ميكشيد:
- حسين، حسين، ابيعبدالله...
فرياد كسي كه كنارم ايستاده بود، حالم را كرد تو قوطي! به جاي ابيعبدالله، ميگفت علي عبدلاه! بدجور شاكي شده بودم. شورِ بدونِ معرفت كه ميگفتند، همين بود ديگر. نگاهش كردم.
پيراهنِ آستينكوتاهِ آث-ميلان پوشيده بود كه ميانهي نوارهاي مشكياش البته رنگِ سرخي هم دارد. ميخواستم خردهاي بگيرم، اما جگر نكردم! هر چه بود مهمانِ اباعبدالله بود.
موقعِ دعا كه شد، روضهخوان، روضهي پاياني را خواند. نميدانم چرا. به دلم افتاده بود اگر گريهام نگيرد، دعايم مستجاب نميشود. زور ميزدم كه اشكي بريزم و هيچفايدهاي نداشت. نگاهم افتاد به پيراهنِ شمارهي 10 آث-ميلان. ميگفت عليعبدلاه و زار زار ميگريست.
قل ارايتم ان اصبح ماؤكم غورا فمن ياتيكم بماء معين! (سورهي مباركهي ملك، آيهي 30) ...كيست كه باز آبِ گوارا برايِ شما پديد آورد؟
***